مير تقي الدين كاشاني
445
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
دوزخ طبيعتم ، نفسم آتشين بود * سوزد ، گر آفتاب به من همنشين بود از برق آه ، شمع فلك را نگون كنم * گر سايهء تو با تو دمى همنشين بود * * * هر گوهر اشكى كه مرا از نظر افتاد * در پاى تو غلتيد و چو من بىخبر افتاد لبريز بود تا ابد از نور چو خورشيد * هر ديده كه در خواب بر آن سيمبر افتاد جان پيشتر از وعده به تن آمد و گويى * او را به غلط بر سر خاكم گذر افتاد آتشكدهء عشق بود عالم و افلاك * خاكستر دلهاست كه بر يكدگر افتاد پاشيد ز هم طور دل از برق تجلّى * گويى ز خيال رخ او پرده برافتاد * * * از بس كه گشتم وحشتى آماجگاه تير او * هر لحظهام صد استخوان از چاك پيراهن فتد * * * هزار شعله مرا بىتو در جگر گيرد * كسى چگونه تواند دل از تو برگيرد به يار همرهم امّا دل از پريشانى * هزار مرتبه هر گام ازو خبر گيرد * * * چو اخگر زندگانى كردهام بسيار در آتش * شرار شعلههاى شوق را سوز دگر باشد كسى كاو در بُن هر مو ندارد نيش مژگانى * هزارش داغ حسرت روز محشر بر جگر باشد * * * زليخا گرچه در خلوت همآغوش است با يوسف * همان چشم دل از حيرت به راه كاروان دارد در آن كو ، سالها پامال هر بىدرد بايد شد * كسى كاو شوق پابوسش چو خاك آستان دارد * * *